تبلیغات
دل نوشته های دیوونه و عــــــــــــــروســــــــــــــك - تولد(41)
 
دل نوشته های دیوونه و عــــــــــــــروســــــــــــــك
دلی كه شكست . . . !! مرغی كه پرید . . . !!
درباره وبلاگ


کسیکه در حضورت از تو می ترسد در غیابت از تو متنفر است




مدیر وبلاگ : دیوونه
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فال حافظ

یکشنبه 9 مهر 1391 :: نویسنده : طوفان

سلام دوستان گرامی داشتم تو آرشیو وب بقول خودمون گفتنی سرک میکشیدم وفضولی میکردم که متوجه شدم وب یکساله شده وهیچکس تبریکی بهم نگفته.

دیوونه کاش بودی و خودت به وبت تبریک میگفتی احسان جون وبت یکساله شد وهنوز باید چند سال دیگه بی تو بسر کنه.

عجب روزگاری شده این داستان احسان هرکی هر چی میخواد میتونه بگه ولی واقعیت اینه که هیچکس نمیتونه از واقعیت فرار کنه واین شامل دیوونه هم هست.

وقتی داشتم آرشیو رو مطالعه میکردم فهمیدم که دیوونه این وب رو بخاطر نداشتن سنگ صبور کلید زد  وتونست محرم رازهاشو پیدا کنه ولی از شانس بد ورق برگشت.بودن دوستانی که اورو همراهی کردند ولی حالا به دلایلی دیگه نیستن من به نوبت خودم از تک تک کسانیکه باعث شدن وب تا اینجا سر پا  باشه متشکرم.

میخوام تو این یکسالگی وب کمی از گذشته ودلم بنویسم.تا شاید این وجدانم کمی آرام گرفت.

من چند سال پیش با احسان خان اینا فامیل شدم وبا برادرش عروسی کردم.از اول زندگیمون از احسان خوشم نیومد چون خیلی یدنده بود ومیگفت همیشه باید حرف آخر رو من بزنم.بعد از یه سال من باردار شدم و دیوونه گفت اسم بچه تون رو میذاریم علی اصغر همون طفل شهید کربلا. ولی من مخالفت کردم وگفتم اسمشو میذاریم آتیلا ولی احسان گفت که علی اصغر تمام ولی من با برادر مرحومش صحبت کردم که من آتیلا میذارم.خدایش بعد گذشت چند ماه پشیمون بودم وبچه بدلایلی متولد نشد ودیوونه هی میگفت که چون با خلوص قلبت نگفتی اسمشو میذاریم علی اصغر بچه بدنیا نیومد.

خلاصه اینکه من دیگه نتونستم بچه دار بشم واز این حرف دیوونه بدم اومد وکمی کدروت پیش اومد.اما نگو دیوونه هر سال بخاطر بچه دار شدن من نذری میده وسر میشکافه که من بچه دار بشم.من شاید نتونم از زندگی دیوونه بنویسم ولی از زندگی خودم میتونم بنویسم. تا اینکه پارسال فهمیدم بچه دار شدیم. همه میگفتن که دواهای این دکتر کارساز بوده ولی من غیر این نظریه داشتم.

چند سال پیش دیوونه رفت زیارت امام حسین تو حرم امام حسین اتفاقی براش رخ میده ودیوونه برا چند ساعتی خدمتکار حرم امام حسین میشه خودش که تعریف میکرد میگفت وقتی داشتم با شال سبزی که به گردنم بود کف حرم رو پاک میکردم وضریح رو بملایمت پاک میکردم اشک میریختم وبا امام حسین حرف میزدم وجواب میگرفتم.اونوقت اصلا یادم نبود که امام حسین چندین سال پیش شهید شدن ولی بمن جواب میدادخلاصه ازاینها که بگذریم من تکه ای از شال سبز دیوونه رو بستم بدستم بنیت اینکه اگه بچه دار بشم اسمش رو دیوونه بذاره واز هفت سالگی میدم ببره تا بیست سالگیش سر بشکافه.

خدای من کمی  بهم قدرت وصبر بده تا به آخر مختصر بنویسم.چشمهایم لطفا منو یاری کنید.

خلاصه اینکه من باردار شدم وهر هفته احسان از هئیت برام کیک وساندیس میاورد ومیگفت این بچه باید خادم امام حسین بشه ومن هم دیگه مخالفتی نمیکردم.تا اینکه این عید اومدو خونه خراب شدیم تا حالا هیچ وقت از احسان نخواسته بودم برام کاری بکنه ازش خواستم که انتقام برادرشو بگیره وبه این روز افتادیم.الان با وجود عروسکش عذاب وجدان دارم که چرا من از احسان چنین چیزی خواستم.هر شب یک تسبیح استغفرالله میخونم ولی وجدانم هر روز بیشتر فریاد میزنه.

ببخشید دوستان دیگه نمیتونم بیشتر ازاین بنویسم.

یاحق





نوع مطلب : آزاد، دل نوشته ها، 
برچسب ها : احسان، نسل عاشق، د، دل نوشته، دیوونه وعروسک،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 12 مهر 1391 10:03 ق.ظ

چیزی که به زنده بودنم ارزش می بخشد،
قدیسانی ست که ملاقات شان کرده ام و همه جا هم پیدا می شوند .
منظورم از قدیس کسانی ست که در این جامعه ی فوق العاده ناشایست به طرز شایسته ای رفتار می کنند !

طوفان متشکر که سر زدین واز متن زیبا وبا معنی تان
سه شنبه 11 مهر 1391 12:43 ب.ظ

ماه تنها
و کبوتری دیوانه زیر باران
چند حبه قند
برای کره اسب غمگین
که پوزه ی تلخش را به نرده ی سرد می کشد
قند و اشک را فرو می خورد
و رام شدن را
تمرین می کند ...

سه شنبه 11 مهر 1391 07:17 ق.ظ

طوفان خواهرم خودش که گل
یکشنبه 9 مهر 1391 02:14 ب.ظ

سلام
تبریک وبین تولدونا خاطیر
و
آلله صبر ورسین و اوزووی اذیت المه و عذاب وجدانین اولماسین !
آللهین هر بیر ایتفاقدا مصلحت یا حکمتی وار ...
ساغ و سلامت اولاسان ...
طوفان سلام
ساغ اولاسان همزبان
یکشنبه 9 مهر 1391 02:11 ب.ظ

خدا به همان اندازه که خود را از برابر چشم کسی که جز نفهمیدن نمی فهمد پنهان میکند ،
به همان اندازه خود را در برابر چشم کسی که جز دوست داشتن نمی فهمد آشکار میکند ...


یکشنبه 9 مهر 1391 02:02 ب.ظ
سلام باجی ایستملی خودم
قربون اون دل مهربون غم دیده ات
اجازه اول اشکامو پاک کنم
پست رو بارها خوندم راست میگی تولد وبشو یادمون رفت تبریک بگیم
البته منم کمی مشکل داشتم یادم رفت وب خودمم یساله شده
قلمت قشنگه اما حکایت زندگیت غمداره هر کدوم از ما ادما سرنوشت زندگیمون تلخی خاصی داره
اما گلم صبور باش حکمت خدا ست
تو باید مراقب طوفان باشی
فک نمیکنم عروسک دلش بخواد ناراحت بشی اونم درک میکنه
فقط از ته دل دعا میکنم مشکل برطرف بشه
نگران نباش من پیشتم خواهری مهربونم
طوفان سلام ایستملی ومهربان باجی.
مرسی از دلداریتون ومتشکرم که هستین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.